با سلام و تبریک دهه ی مبارک فجر خدمت همکاران گرامی، نشانی کلینیک مجازی گروه ادبیات فارسی استان خدمتتان اعلام می شود. (literature.lorestansch.ir)



تاريخ : یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۴ | 11:28 | نویسنده : گروه ادبیات |
تاريخ : دوشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۴ | 8:8 | نویسنده : گروه ادبیات |
تاريخ : دوشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۴ | 7:55 | نویسنده : گروه ادبیات |
جهانی شدن یلدا

همان گونه که اشاره شد، محاسبه دقیق روزهای سال و تعیین شب یلدا و جشن گرفتن آن برخاسته از نبوغ ایرانیان باستان و پیشرفت تمدن آنان بود.
این رونق فرهنگی و تمدنی که با عظمت سیاسی و جغرافیایی نیز همراه بود، از همان زمان از سوی دیگر ملل دنیا تقلید یا اقتباس می‌شد و به همین دلیل بسياري از سرزمين‌هاي كهن، در تقلید از جشن یلدا یا خرم روز ایرانیان، به شگون و ميمنت رهايي خورشيد از چنگ شب‌هاي اهريمني و زايش خورشيد، آغاز دي را شروع سال خود قرار داده‌اند که با توجه به گسترش عمیق این آیین در کشورهای مختلف مسیحی، اشاره به نحوه ورود آیین‌های یلدا، به امپراتوري روم و دين مسیحیت خواندني خواهد بود.

هر چند رومیان با امپراتوری ایران سرِ جنگ داشتند، مهرپرستي از مرزهاي ايران فراتر رفت و از طريق مانويان و نوافلاطونيان مشرق زمين، در قلمرو آنان گسترش یافت و حتی سزاران روم نیز به آن گرويدند. 

«يوليانوس» يا «ژوليان» يكي از سزاران رومي با گرویدن به آیین مهر و پدر نامیدن خدا، این چنین نیایش می کرد: «اي پدر در آسمان نيايش مرا بشنو» و گروه گروه مردم خود را نیز به دين مهر دعوت مي‌كرد.

از پس این سزار، روميان سال‌هاي بسيار تولد مهر و شب چله را جشن مي‌گرفتند و آن را آغاز سال مي‌دانستند و آن را «ناتاليس انويكتوس»؛ يعني «روز تولد مهرِ شكست ناپذير» مي‌نامیدند و روز ۲۱ ‬دسامبر را به عنوان روز میلاد ميترا (خورشيد) جشن می‌گرفتند. گسترش این جشن‌ها در روم به اندازه‌ای بود که با رسمی شدن دین مسیحیت، كشيشان نتوانستند از برگزاری اين جشن‌ها جلوگيري كنند و در نتیجه، تغییر دین و شباهت‌هایی مانند زاده شدن مهر از دوشيزه باكره‌اي به نام آناهيتا در درون یک غار، باعث شد که روحانیان کلیسا، عيسي را جايگزين مهر و مريم را جايگزين آناهيتا کنند و یلدا را به میلاد حضرت مسیح نسبت و به جشن گرفتن آن شب، صورتی مسیحی دادند. 

این جشن تا سده چهارم ميلادي همانند ایرانیان در شب اول دی برگزار می‌شد؛ اما بر اثر اشتباهي كه دانشمندان آنان در محاسبه كبيسه‌ها مرتکب شدند، روز ‪۲۵‬ دسامبر به جاي روز ۲۱ ‬دسامبر روز تولد حضرت عيسي مسيح (ع) دانسته شده و اين روز جشن گرفته شده و آغاز سال قرار گرفت. 

سنايي شاعر بلند آوازه ايراني در اشاره به اين تقارن چنين سروده است:

به صاحب دولتي پيوند، اگر نامي همي جويي
كه از پيوند با عيسي، چنان معروف شد يلدا

به جز جشن شب یلدا، نمادهای ایرانی آن نیز به آيين و مراسم مسيحيان در كريسمس راه یافت؛ مثلاً به جای درخت سرو که در شب یلدای ایرانی با دو رشته نوار نقره‌اي و طلايي آراسته می‌شد، درخت كاج را (که به نظر، در آن سرزمین، بیشتر در دسترس یا مقدس‌تر بود) تزيين كرده و همچنان تزئين می‌کنند.

همچنین يلدا از نظر معني معادل كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومي به معني تولد است و نیز گفته می‌شود که لباس و کلاهی که در سال نو میلادی، افرادی به نام بابا نوئل استفاده می‌کنند نیز همان لباس و کلاه موبدان ایرانی است. درباره درخت کریسمس و ستاره بالاي آن هم از منابع رومي نقل شده که پيران و پاکان در اين شب با لباس نو به تپه‌اي رفته و در نیایشی رو به آسمان، از خداوند مي‌خواستند که آن «رهبر بزرگ» (ابرمرد) را براي رستگاري آدميان گسيل دارد و باور داشتند که نشانه زايش آن ناجي، ستاره‌اي است که بالاي کوهي به نام کوه فيروزي ـ با درختاني بسيار زيبا ـ پديدار خواهد شد که این باور ایرانیان، امروزه در تزیین کاج‌های کریسمس با ستاره به کار می‌رود.

جمع بندي:

با مروری کوتاه بر یکی از آیین‌های کهنِ نیاکانمان، درمی‌یابیم که در قدیم، ایرانیان از هر فرصتی برای شادی و شاد زیستن بهره می‌بردند و يلدا ـ که به ظاهر سرما و ظلمت بود ـ نیز از دید آنان فرصتي بود براي شاد زيستن. این نگرش به زندگی و فرهنگ سازی آنان، آیینی به وجود آورد که امروزه پس از گذشت نزدیک به دو هزار سال، هر سال مایه شادی قلب‌های بسیاری از انسان‌ها در سراسر گیتی می‌گردد. آنان ساختند و از آنان، به دنیا مي‌رفت، آنچه می‌بایست می‌رفت؛ و الان دیگران می‌سازند و از آنان، به ايران می‌آید، آنچه ناگزير، می‌باید بیاید!

 منبع: سایت asriran.com



تاريخ : جمعه بیستم آذر ۱۳۹۴ | 9:6 | نویسنده : گروه ادبیات |
مقدمه
ایرانیان باستان به اهمیت شادی در زندگی آگاه بودند و به همین دلیل، مناسبت‌های بسیاری را برای جشن و شادی کردن برگزیده‌اند.

در ايران باستان، در دي ماه، چهار جشن برگزار می‌شد كه در نخستين روز، روز هشتم، پانزدهم و بيست وسوم این ماه بود و هم ‌اكنون از اين چهار جشن، فقط شبِ نخستين روز دي ماه را با نام «شب يلدا» جشن مي‌گيرند. در زمان ابوريحان بيرونی به دی ماه، «خور ماه» (خورشيد ماه) نيز مي‌گفتند. دی، ماهی بود که آيين‌های بسياری در آن برگزار مي‌شد و نخستين روز آن «خرم روز» نام داشت. از آنجا که خرم روز، نخستين روز دی ماه، کوتاه‌ترین روز سال، از پسِ بلندترين شب سال است، پيوند آن با ماه و خورشید که هر یک مظهر نور و روشنایی در شب و روز است، معنايي ژرف مي‌يابد؛ بنابراین، ایرانیان سده‌های پیشین، در ذهن کنجکاو خود حکایت‌هایی برای آن ساخته‌اند و به این زمان به ظاهر سرد و ظلمانی، با دیده‌ای امیدبخش نگریسته‌اند و با این نگرش، يلدا در افسانه‌ها و اسطوره‌های ايران باستان، حديث ميلاد عشق است که هر سال در «خرم روز» تکرار می‌شود.

معنا

شب يلدا، درازترين شب سال، آخرين شب پاييز، پايان قوس (آذر ماه) و آغاز جدي (دی) است. 
در فرهنگ ایرانیان باستان، يلدا زاد روز ايزد مهر يا ميتراست. یلدا واژه‌ای سریانی به معنای میلاد و منظور از میلاد، تولد خورشید است؛ این شب به جز یلدا، نام‌های دیگری هم دارد که از جمله ابوریحان بیرونی از نام «90 روز» یاد می‌کند که کنایه از 90 روز فاصله تا نوروز و بهار است؛ اما دیگر نام معروف این شب، «شب چله» است که اشاره به چله زمستان دارد. زمستان (و همین گونه تابستان) دربردارنده دو چله است: چله بزرگ و چله کوچک. 

در برخی منابع از جمله ابوریحان و فرهنگ‌نامه و نیز در بیشتر فرهنگ‌ها، این نامگذاری را از این جهت توجیه کرده‌اند که چله بزرگ 40 روز (اول دی تا 10 بهمن) و چله کوچک 20روز، (از 10 تا پایان بهمن) است. اما از نظر برخی دیگر، هر کدام از دو چله، 40 روز است: چله بزرگ از اول دی تا 10 بهمن و چله کوچک از 10 بهمن تا 20 اسفند.

اما عده‌ای دیگر چله بزرگ و کوچک را از نظر «میزان سرما»ی آن توضیح داده‌اند؛ یعنی چله بزرگ كه از روز يكم دي ماه آغاز مى‌شود و تا دهم بهمن ماه ادامه دارد، چهل روزى است كه شدت سرما در آن زياد است و چله كوچك که از دهم بهمن تا بيست اسفند ادامه مى‌يابد از آن جهت كوچك خوانده شد كه سرما در آن كمتر است.

فلسفه یلدا

دقت در معنای یلدا و دلایل نامگذاری دو چله، به گونه‌ای فلسفه یلدا را نشان می‌دهد. 
درباره فلسفه شب یلدا و جشن گرفتن آن توضیحات بسیاری نقل شده است. این که «ایرانیان عهد باستان تضاد طبيعت را خوب مى فهميدند؛ تضاد سرما و گرما، روشنى و تاريكى و نيكى و بدى. 
اين گونه بود كه براى هر قطب سالارى برگزيدند و يكى را اهريمن و ديگرى را اورمزد ناميدند. در اين ميان، سرما، زاده اهريمن بود و بنابراین، در طولانى‌ترين شب از شب‌هاى سرد سال، گردهم تا صبح در كنار نور و روشنى بيدار مى‌نشستند تا از پليدى اهريمن در امان باشند. در قديم كه آتش، روشنى‌بخش خانه‌ها بود، همگى تا صبح در كنار آتش مى‌نشستند و از خاموش شدن آن جلوگيرى مى‌كردند؛ چرا كه معتقد بودند در خاموشى، ارواح زيانگر به خانه‌ها مى‌تازند.» به باور پيشينيان، در پايان اين شب دراز كه آن را اهريمني و نامبارك مي‌دانستند، عاقبت، تاريكي "شكست" مي‌خورد و روشنايي "پيروز" و خورشيد «زاده» مي‌شود و روزها رو به بلندي مي‌نهد.

این نقل از فلسفه شب نشینی، هر چند با جشن گرفتن آن سازگار نیست، می‌تواند بیانگر توجیهی از لزوم شب‌نشینی و شب‌زنده‌داری در شب یلدا برای عوام باشد؛ زیرا بدیهی است که ایرانیان، با تاریخ درخشان فرهنگ و تمدن که رویدادهای سماوی و نجومی را به دقیق‌ترین شکل ممکن محاسبه می‌کردند (از جمله همین تعیین دقیق آغاز و پایان فصول و تشخیص بلندترین و کوتاه ترین شب و روز سال در قرن‌ها پیش، بدون ابزارهای دقیق امروزی) نمی‌توانستند بر اساس این خرافات سنت‌گذار باشند.

توجیهی دیگر آن است که «در ايران باستان، نوروز آغاز روشنايي و نشانه‌اي از بزرگي‌ و كرامت آفريدگار و يلدا نشاني از تاريكي، سرما و اهريمن است و براي آنكه مردم استيلاي خود را بر اهريمن نشان دهند، يلدا را در جشن و سرور مي‌گذراندند» که این توجیه با جشن سازگار است.

به طور کلی نکات زیر را می‌توان به عنوان عوامل مؤثر بر اهمیت دادن و جشن گرفتن شب یلدا در ایرانیان باستان نام برد:

1- مهربانی: ايرانيان باستان، يلدا را شب تولد ميترا يا الهه مهر مي‌ناميدند و آن را پاس مي‌داشتند؛ از اين رو، در اين شب، هر كسي سعي مي‌كرد مهربان باشد و بر مهرباني ديگران ارج گذارد.

2- شادی: شاد زيستن و با نشاط بودن بخشي از فرهنگ زيستي ايرانيان باستان بود كه اين رويكرد برگرفته از روح زيبا، طبع سليم و ذوق سرشار آنان بود. از آنجا که شب يلدا طولاني‌ترين و تاريك‌ترين شب سال است و تاریکی مظهر اهریمن و پلیدی، ‌مي‌توانست به خاستگاهي براي غمبار بودن و ياس تبديل شود؛ اما ايرانيان با نگاه مثبت به این فرصت و شادي كردن در اين شب، آن را مقهور روح لطيف و زيبا پسند خود كرده‌اند و يلدا را به يكي از زيباترين شب‌هاي سال تبديل نموده‌اند.

3- اميد به زندگي: سختکوشی و امید به زندگی از ديرباز در فرهنگ ايراني جايگاهي ويژه داشت و لذا روح سرشار از نشاط ايرانيان، هميشه به دنبال آن بود كه از شرایط سخت زندگی به در آمده و به زندگی همراه با سلامت، تندرستی و شادي ادامه دهد و در شب يلدا که سياهي، تباهي و ناراستي مستولی است، امید به روشنایی، بهزیستن و راستی که به زودی خواهد آمد، طلیعه آغاز دوباره زندگی است.

آیین های یلدا

هر جشن، آیینی دارد. يلدا و جشن‌هاي شب يلدا، يك سنت ديرين در ايران است و به عنوان يك جشن آريايي از هزاران سال قبل رواج داشته و هنوز نيز در بين مردم جايگاهي ويژه دارد. این آیین‌ها که تا چند دهه پیش فراگیر و اکنون در برخی مناطق اغلب روستایی پابرجاست، عبارت است از:

 گردهم آیی خانوادگی: آئين و جشن شب يلدا يا شب چله بزرگ كه در سرزمين كهن ايران و در بين همه قشرها و خانواده‌ها برگزار مي‌شود، در واقع جشن گردهمايي و آئيني خانوادگي است و گردهمايي‌ها به خويشاوندان و دوستان نزديك محدود مي‌شود. به همین دلیل، در كتاب‌ها و سندهاي تاريخي به برگزاري مراسم شب يلدا اشاره نشده است. مثلاً ابوريحان بيروني از جشن «روز اول دي ماه» كه آن را "خرم روز" مي‌نامند، در دستگاه حكومتي و پادشاهي ياد مي‌كند و نامي از «شب يلدا» به ‌ميان نمي‌آورد كه مي‌توان علت آن را همین خانوادگي و غيررسمي بودن جشن شب یلدا دانست.

 کرسی: در زمستان‌ها، استفاده از كرسي براي گرم كردن خانه و دور كرسي نشيني معمولا از شب يلدا، شروع مي‌شد و تا پايان چله‌بزرگ و در برخي خانواده‌ها تا پايان چله كوچك ادامه داشت. اعضاي خانواده از كوچك و بزرگ، دور كرسي كه روي آن را ميوه و آجيل پوشانده بود، مي‌نشستند.

خوردنی های مفید: همان گونه که اشاره شد، امید به زندگی یکی از عوامل مؤثر در جشن گرفتن شب سرد یلدا بود. این امید می‌بایست با بدنی سالم به بار بنشیند؛ بنابراین، گردهمايي خويشاوندان که در خانه بزرگ خانواده و نشستن گرداگرد كرسي انجام می‌شد، با خوردن میوه‌های مفید (هندوانه، به، انگور، انار، سيب، خيار و ... که در هر جای ایران بیشتر در دسترس بود) و تنقلات مقوی (آجيل) تا نیمه شب ادامه می‌یافت.

 سروآرایی: جشن اغلب با نمادی همراه است و ايرانيان قديم درخت سرو را که سرما و ظلمت یارای غلبه بر آن را نداشت، به عنوان سمبل و نماد ایستادگی در برابر سرما برگزیده و در شب چله درخت سروي را با دو رشته نوار نقره‌اي و طلايي مي‌آراستند.

 شعر خوانی و قصه گویی: گردهم بودن در عصری که تنها رسانه شایع، «سخن» بود، قصه‌گویی و شعرخوانی را ناگزیر می‌ساخت؛ بنابراین، قصه‌گويي بزرگان خانواده؛ بويژه پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها دور كرسي براي دیگر اعضای خانواده از آيين‌هاي شب يلدا از سده‌های قبل است و با توجه به گسترش شعر، بويژه در دوران اسلامی، شاهنامه‌خواني، حافظ‌خوانی و خواندن اشعار شعرای شیرین سخن دیگر که حکایت‌های اخلاقی و حماسی را دربرداشتند، به آیینی از آیین‌های شب یلدا تبدیل شد. هر چند از سوی دیگر، شاعران نیز که یقیناً خود از این جشن بی‌نصیب نبوده‌اند، یلدا را دستمایه شعر خود کرده، زلف يار و همچنين روز هجران را از حيث سياهي و درازي به آن تشبيه كرده اند.

شاعران پارسی، شب يلدا را كنايه از سياهى شب دراز هجران و حرمان و جدايى به کار برده اند: سعدى مى گويد:

روز رويش چو برانداخت نقاب شب زلف گويى از روى قيامت، شب يلدا برخاست

باد آسايش گيتى نزند بر دل ريش صبح صادق ندمد تا شب يلدا نرود

و حافظ آورده است:

صحبت حكام ظلمت شب يلداست/ نور ز خورشيد جوى بو كه برآيد



تاريخ : جمعه بیستم آذر ۱۳۹۴ | 9:3 | نویسنده : گروه ادبیات |
روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.

روزی که کمترین سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری است روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه یی ست

وقلب برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه یی ست تا کمترین سرود ، بوسه باشد.

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . . و من آن روز را انتظار می کشم حتی روزی که دیگر نباشم

احمد شاملو



تاريخ : سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴ | 22:11 | نویسنده : گروه ادبیات |
تاريخ : دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴ | 10:35 | نویسنده : گروه ادبیات |
با سلام و احترام ، با توجّه به این که جشنواره الگوهای برتر تدریس در رشته ی  زبان و ادبیّات فارسی با موضوع آرایه های معنوی( مجاز ، تشبیه ، کنایه و ایهام ) در سال تحصیلی جاری به صورت مجازی برگزار خواهد شد،  آثار زیر برای مطالعه و آمادگی بیشتر همکاران پیشنهاد می شود.

 

  1. صور خیال در شعر فارسی؛ دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی
  2. فنون بلاغت و صناعات ادبی ؛ جلال الدّین همایی
  3. نگاهی تازه به بدیع؛ دکتر سیروس شمیسا


تاريخ : شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۴ | 8:27 | نویسنده : گروه ادبیات |
تاريخ : شنبه هفتم آذر ۱۳۹۴ | 11:7 | نویسنده : گروه ادبیات |
با سلام و عرض ادب خدمت همکاران گرامی، بخشنامه اصلاحیه ی جشنواره ادبی «برگزیدگان شعر و نثر آسمانی(سعدی و حافظ)» جهت استفاده ی همکاران بر روی سایت گروه قرار داده شده است، بدیهی است در اجرای آن از این شیوه نامه ی جدید استفاده شود. با سپاس

دریافت فایل



تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۴ | 18:9 | نویسنده : گروه ادبیات |
تصنیف مرغ سحر از ملک الشعرای بهار :

مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه‌تر کن
زآه شرربار این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ
نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن
نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم ژاله‌بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس، ای آه آتشین!
دست طبیعت! گل عمر مرا مچین
جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این
بیشتر کن
مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا پی‌سپر شد
نالهٔ عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی‌اثر شد
راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک، جور ارباب
زارع از غم گشته بی‌تاب
ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ! ناله سر کن
از قویدستان حذر کن
از مساوات صرفنظر کن
ساقی گلچهره! بده آب آتشین
پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین!
ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین!
کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد
کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد

 



تاريخ : شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۴ | 23:49 | نویسنده : گروه ادبیات |
محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرای بهار شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است. وی در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک الشعرای صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر "ادیب نیشابوری" رفت. بعد از فوت پدر، ملک الشعرای دربار مظفرالدین شاه شد. وی شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطه‌طلبان و آزادی‌خواهان چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهره‌ترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی، در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. ازمعروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبک شناسی که در سه جلد در بارهٔ سبک نوشته‌های منثور فارسی نوشته شده، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل‌التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را می‌توان نام برد.

 



تاريخ : شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۴ | 23:44 | نویسنده : گروه ادبیات |

عناصر داستان

عناصر داستان ، اجزای بنیادین تشکیل دهنده ی داستان هستند . در میان اهل فن و نویسندگان در مورد تعداد و ترکیب عناصر بنیادین داستان اتفاق نظر وجود ندارد. به عنوان مثال:

  • داستان دربردارندهٔ چند عنصر اصلی است: پیرنگ، شخصیت ، معنا ، روایت و زاویۀ دید. (Morrell ۲۰۰۶، p. ۱۵۱). محمد رضا نظری دارکولی ، نویسنده و منتقد ادبی ایرانی با کتاب راهنمای داستان نویسی خود تعاریف تازه ای از عناصر داستان را وارد ادبیات داستانی کرد . 
  • یک تصویر می‌تواند بیانگر تمام عناصر داستان باشد: درونمایه (تم)، شخصیت، کشمکش، صحنه، سبک و ... (Writer's Digest Handbook of Novel Writing ۱۹۹۲، p. ۱۶۰).
  • نویسنده با افزودن عناصری نظیر شخصیت، گفتگو و صحنه به پیرنگ داستانش رنگ و بوی شخصی می‌دهد. (Bell ۲۰۰۴، p. ۱۶)
  • در چاچوب داستان چند عنصر مهم داستانی قرار می‌گیرند: شخصیت، کنش و کشمکش.(Evanovich ۲۰۰۶، p. ۸۳)
  • به نظر من زاویه دید یکی از بنیادی‌ترین عناصر هنر داستان‌نویسی است. (Selgin ۲۰۰۷، p. ۴۱)
  • برای نگارش یک داستان موفق باید درک درستی از عناصر بنیادین داستان‌گویی داشت، نظیر زاویه دید، گفتگو و صحنه. (Evanovich ۲۰۰۶، p. ۳۹) .

 

پیرنگ

پیرنگ، یا خط داستانی، اغلب به عنوان یکی از عناصر بنیادین ادبیات داستانی برشمرده می‌شود. پیرنگ عبارت‌است از ساخت و پرداخت کنش‌های یک داستان. در سطح خرد، پیرنگ مجموعه‌ای‌ست از کنش‌ها و واکنش‌ها، یا محرک‌ها و پاسخ به محرک‌ها. در سطح کلان پیرنگ آغاز، میانه و پایان دارد. اغلب آن را با نموداری کمان شکل با خطوط زیگ‌زاگی برای نمایش اوج و فرود کنش داستان ترسیم می‌کنند. در سطح میانه، ساختار پیرنگمتشکل است از صحنه و پایان‌بندی. صحنه واحدی از درام است که در آن کنش واقع می‌شود. سپس، نوعی تحول یا گذار از موقعیت فعلی صورت می‌گیرد و در پی آن پایان‌بندی می‌آید: جمع‌بندی و پیامد داستان.

مقدمه‌چینی

مقدمه‌چینی به معنای خلق موقعیت داستانی اولیه است. دراین مرحله صحنه به شیوه‌های گوناگون طراحی می‌شود، شخصیت‌ها معرفی می‌شوند، و کشمکش آغاز می‌شود. برای مثال:

شبی تاریک و طوفانی بود. بیوهٔ جوان به مرد غریبه که از سر و رویش آب می‌چکید و کف آشپزخانهٔ زن را خیس می‌کرد، خیره شد. زن گفت:«به شما گفتم شوهرم خانه نیست.» مرد به پهنای صورت لبخند زد، در را پشت سرش بست و گفت: «به من چیزی بگویید که نمی‌دانم.»

پیش‌آگاهی

پیش‌آگاهی، تکنیکی است که نویسنده به کار می‌بندد تا سرنخ‌هایی را در اختیار خواننده قرار دهد. خواننده با استفاده از این سرنخ‌ها می‌تواند آنچه را که قرار است بعدتر در داستان اتفاق بیفتد پیش‌بینی کند. به عبارت دیگر، نویسنده به نکات ظریفی اشاره می‌کند که از رویدادهای آتی پیرنگ خبرمی‌دهند و بعداً در داستان به کار می‌آیند.

کنش صعودی

کنش صعودی، عنصر روایی یک اثر داستانی‌ست که از پس مقدمه‌چینی می‌آید و به نقطه اوج داستان می‌انجامد. کنش صعودی معمولاً به منظور ایجاد تعلیق تا رسیدن به نقطهٔ اوج به کار می‌رود و نباید آن را با میانهٔ داستان اشتباه کرد. هر آنچه بعد از نقطهٔ اوج می‌آید را کنش فرودی می‌نامند.

در یک اثر داستانی، نقطهٔ اوج جایی است که قهرمان با جدی‌ترن چالش خود مواجه می‌شود. چالشی که اجتناب ناپذیر است و بیم آن می‌رود که به شکست قهرمان بینجامد. نقطهٔ اوج برای مخاطب غافلگیرکننده است و او را وامی‌دارد داستان را با اشتیاق تا پایان دنبال کند. نقطهٔ اوج اغلب از سه بخش تشکل شده‌است. شخصیت دچار تغییر می‌شود، چیزی در مورد خودش یا یک شخصیت دیگر کشف می‌کند و مضمون داستان آشکار می‌شود.

کنش نزولی

کنش نزولی معمولاً در تراژدی‌ها و داستان‌های کوتاه دیده می‌شود. کنش نزولی پس از اوج می‌آید و تأثیرات آن را نمایش می‌دهد و در نهایت به پایان‌بندی یا عاقبت داستان (که گاه فاجعه‌بار است) می‌انجامد. داستان پایان می‌یابد و مخاطب اتفاقی که در اوج داستان رخ داده و پیامدهای آن را درک می‌کند.

نتیجه

پس از اوج، کشمکش داستان به نتیجهٔ نهایی خود می‌رسد. ممکن است یک تعلیق نهایی وجود داشته باشد که مخاطب را دربارهٔ پایان داستان در تردید بگذارد.

کشمکش

کشمکش عنصری ضروری در ادبیات داستانی‌ست و به معنای چالشی است که قهرمان با آن روبه‌رو می‌شود و در تمام گونه‌های ادبیات کاربرد دارد. انواع کشمکش را بر اساس ویژگی‌های قهرمان و ضدقهرمان معمولاً به این شکل طبقه‌بندی می‌کنند:

انواع کشمکش

اغلب کشمکش را به پنج گونهٔ اصلی تقسیم می‌کنند. در دوران مدرن فرد علیه ماشین یا فرد علیه تکنولوژی هم به این طبقه‌بندی افزوده شده است.

  1. فرد علیه خود
  2. فرد علیه فرد
  3. فرد علیه جامعه
  4. فرد علیه طبیعت
  5. فرد علیه فراطبیعت
  6. فرد علیه ماشین/تکنولوژی

شخصیت

شخصیت‌پردازی را یکی از عناصر بنیادین داستان می‌دانند. شخصیت در داستان مشارکت می‌کند، معمولاً یک انسان است و هویت و ویژگی‌های گوناگونی دارد که از بطن داستان برآمده است. گونه‌های مختلف شخصیت‌های داستانی از این قرارند:

  • شخصیت راوی: شخصیتی است که مخاطب داستان را از زاویه دید او تجربه می‌کند، با او همدردی می‌کند و از او طرفداری می‌کند، از این رو شخصیت اصلی داستان است.
  • قهرمان: شخصیتی است که کنش داستان را پیش می‌برد و انتظار می‌رود به هدف غایی داستان نائل شود. در شیوهٔ داستانگویی غربی، قهرمان عموماً شخصیت اصلی داستان است.
  • ضدقهرمان: شخصیتی است که در برابر قهرمان قد علم می‌کند.
  • شخصیت ایستا: شخصیتی است که در روند داستان دچار تغییر محسوسی نمی‌شود.
  • شخصیت پویا: شخصیتی است که در روند داستان دستخوش تغییرات شخصیتی می‌شود.
  • شخصیت متضاد: شخصیتی است که از نظر خصوصیات درست در نقطهٔ مقابل قهرمان قرار دارد و شخصیت و ویژگی‌های قهرمان را آشکار می‌کند.
  • شخصیت مکمل: شخصیتی که در داستان نقشی ایفا می‌کند اما نقش او چندان عمده نیست.
  • شخصیت فرعی: شخصیتی است که نقش کوچکی در داستان دارد.
شیوه‌های پرداخت شخصیت
  • ویژگی‌های ظاهری: ظاهر بیرونی شخصیت توصیف می‌شود تا خواننده بتواند او را بشناسد.
  • گفتگوها: شخصیت چه می‌گوید و چطور می‌گوید.
  • کنش‌ها: کارهایی که شخصیت انجام می‌دهد و چگونگی انجام آنها
  • واکنش دیگران: شخصیت‌های دیگر او را چطور می‌بینند و با او چه رفتاری دارند.

گونه‌های پیرنگ

ترتیب زمانی

تمام رویدادها به ترتیبی رخ می‌دهند که در متن آمده‌است. ممکن است اشاره‌هایی به گذشته یا آینده وجود داشته باشد، اما بازگشت به گذشته یاآینده در کار نیست.

بازگشت به گذشته

بازگشت به گذشته یا فلاش‌بک یعنی به میان آوردن صحنه‌ای که روایت را از زمان فعلی داستان به زمانی در گذشته برمی‌گرداند. از فلاش‌بک اغلب به منظور بازنمایی رویدادهایی استفاده می‌شود که از نظر زمانی مقدم بر خط توالی اتفاقات داستان رخ داده‌اند و یا اطلاعاتی ضروری در مورد پیش‌داستان (آنچه قبل از شروع داستان رخ داده) به دست می‌دهند. فلاش‌بک‌های مبتنی بر شخصیت، رویدادهای مهمی را از گذشتهٔ شخصیت بازگو می‌کنند که در رشد و گستردگی شخصیت نقش داشته‌است.

درست در نقطهٔ مقابل، بازگشت به آینده یا فلاش‌فوروارد، رویدادهایی را آشکار می‌کند که در آینده به وقوع خواهد پیوست. این تکنیک به منظور ایجاد تعلیق در داستان و یا پرداخت شخصیت به کار برده می‌شود.

پرداخت صحنه

پرداخت صحنه، به معنای توصیف زمان و مکان داستان، را اغلب یکی از عناصر بنیادی ادبیات داستانی می‌دانند. در برخی موارد صحنه خود به یکی از شخصیت‌های داستان بدل می‌شود و ممکن است لحن ویژه‌ای به داستان بدهد.

درون‌مایه (تم)

درون‌مایه یا تم عصارهٔ مفهومی داستان است و اغلب آن را یکی از عناصر بنیادی ادبیات داستانی می‌دانند. مفهوم یا ایدهٔ محوری داستان که عنصر وحدت‌بخش داستان هم است. اگر بپرسند «ازاین داستان چه چیزی یادگرفتید؟» پاسخ همان درونمایه یا تم خواهد بود.

سبک

سبک چیزی نیست که نوشته شده بلکه چگونه نوشتن آن است. سبک در ادبیات داستانی به قراردادهای زبانی اشاره دارد که در ساختمان اثر به کار می‌روند. داستان‌نویس ممکن است بیان، ساختار جمله، جمله‌بندی، گقت‌وگو نویسی، یا سایر جنبه‌های زبانی را دستکاری کند تا سبک یا حال و هوای به خصوصی را خلق کند.

 

 



تاريخ : سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴ | 0:0 | نویسنده : گروه ادبیات |
 

گاو یکی از داستانهای کوتاه مجموعه داستان عزاداران بیل  غلامحسین ساعدی نویسنده سرشناس آذربایجانی  است. بی شک دوستداران ادب و هنر داستان را خوانده و  یا فیلم گاو (ساخته داریوش مهرجویی) را  دیده اند. در این نوشته از منظر دیگری به این فیلم نگاه می کنم نه طبق روال معمول  دوستداران فیلم و ادبیات ایرانی بلکه از دید یک انسان ترک آذربایجانی که دغدغه  ادب و هنر  را دارد و نگاهی که معمول دوستان نشسته در مرکز هست  را ندارد.

داستان را  از دو منظر ارزیابی میکنم  اول مولف داستان  و خود داستان , دوم ارتباط هر دو با  سرنوشت یک انسان آذربایجانی و پدیده های مدرنی مانند استعمار , الیناسیون و آسیمیلاسیون , پدیده تاریخی مسخ شدگی یا همان تناسخ.

مرحوم غلامحسین ساعدی به دو ابزا ر  عشق و تسلط به ادبیات و تخصص در امور روانشناختی مسلح بوده و همین دو ابزار وسیله ایست برای ترقی و موفقیت او در عرصه ادبیات به خصوص ادبیات نمایشی (تئاتر و نمایشنامه نویسی) . ادبیات را از منظر روانشناسی مدرن( به تعبیری فرویدی) تجزیه و  تحلیل کرده و نشانه های آن در اعم آثار ش قابل ردیابی ایست .

فرق او با دیگر نویسندگان و ادیبان مرکز به خصوص فارس زبانان , ترک بودن ایشان بود  و و این یک وجه  تمایز بنیادین در تفکر و اندیشه این هنرمند با دیگر دوستان ادیبش بود و آن از منظر یک انسان آذربایجانی که زبانش در کام و اجبارا باید به زبان دیگری اندیشه ها و علاقه مندیهای خود را بیان میکرد و این درد جانکاه خود را در اکثر آثارش بازنمایی میکند در همین داستان گاو که به تفصیل در موردش خواهم نوشت. این موارد دیده میشود.

قابل ذکر است که در دوران غلامحسین ساعدی دیگر روشنفکران ونویسندگان و شاعران آذربایجانی که دغدغه زبان مادری و بحثهای مربوط به دوزبانه ها را داشتند مثل مرحوم صمد بهرنگی ,مرحوم  سهند, مرحوم حبیب ساحر و رضا براهنی  و سایر دوستان همفکرش .... بیشترین انرژی خود را به  رفع خفقان حاکم در آن زمان صرف کرده بودند . دیگر اینکه آسیمیلاسیون و  پدیده استعمار فرهنگی  اینقدر همه گیر و تثبیت شده  نبود ,  اغلب انسانها ی اذربایجانی (اکثرا به دلیل ترکیب جمعیتی روستائئیان وشهر نشینان بوده است(اکثرا روستا نشین )  فولکلور و ادبیات شفاهی شان  در اکثر مناطق  دچار آسیب های جدی نبوده و اساسا دست نخورده باقی مانده بود  .اما در حال حاضر ادبیات شفاهی  از منظر روشنفکران مرکزگرا از  مولفه های عقب ماندگی در خوشبینانه ترین حالت بومی و محلی نسبت داده میشود) درد هویت زدایی را احساس نکرده بودند  و نسبت به آن حساسیت کمتری داشتند اما امروز نسبت به آن دوران کاملا متفاوت است و درد اساسی این دوران مسئله ستم ملی و  هویت زدایی در آذربایجان و دیگر شهر های ترک نشین میباشد . فلذا بررسی این اثر در این زمان هم چشم اندازی دیگر  پیش وروی ما گذاشته و دیگر اینکه  اثر از دید یک آذربایجانی تحت استعمار فرهنگی و سیاسی ارزیابی و تجزیه و تحلیل میگردد.

اما روایت داستان به طور خلاصه.

مشد حسن در یک روستا  ی بیابانی در یکی از مناطق ایران زندگی میکند و گاوی دارد که عاشق اوست بیشتر از  یک انسان معمولی دوستش دارد و همه اهالی  ده از علاقه وافر او به گاوش  باخبر هستند . روزی مشد حسن به شهر میرود و در غیاب او گاوش به دلایل نامعلومی می میرد . گاو را به خاطر ندیدن و ناراحت نشدن ( در اصل شوکه نشدن) مشد حسن به چاه می اندازند. بعد از برگشت ,  مشد حسن به طریقی می فهمد که گاوش مرده ,  اما از فرط علاقه اش به گاو ,  مرگ و نیستسی او را باور نمیکند. آرام آرام خودش را به جای گاو می پندارد و به همه میگوید من گاو مشد حسنم نه مشد حسن. از این روان پریشی مشد حسن اهالی ده به فکر درمان او می افتند روشهای سنتی  از قبیل نذر و دعا و .. کارساز نشده به ناچار برای مداوا به شهر میبرند. اما در وسط راه از دست اهالی ده فرار کرده و در دره ای سقوط میکند و به سرنوشت گاو دچار میگردد.

حال به تحلیل فیلم میپردازیم.

اکثر نقدهایی که به این داستان و فیلم نوشته شده است از بعد روانشناسی و تاریخی و شرایط حاکم بر آن زمان اشاره شده است  ,  از قبیل  فقر , نداری ,  شرایط سخت زندگی در رو ستا  ,  سیاستهای متظاهرانه رژیم پهلوی  ,  اصلاحات ارضی و انقلاب شاه و مردم  و یا از جنبه مذهبی که به جای درمان به روشهای مدرن متوسل به جادو و جنبل میشوند و از این دست نقدهای تکنیکی و ساختار فیلم و کارگردان و بازیگران  ووو...

البته نقد  تحلیلگران به جای خود و هیچ وقت از ارزش تحلیل انها نمیکاهد , نکته ای که برای امثال بنده درد های  مضاعفیست  , پدیده دولت  ملت سازی مدرن رضا خانی است که دغدغه روشنفکران ونویسندگان آذربایجانی آن روزگار میباشد . من از این زاویه به داستان یا  فیلم  گاو نگاه میکنم و حتما دوستان نقدی بر نوشته بنده دارند که محترم است.

 و حال به تحلیل فیلم از این منظر مینگرم.

 در آفرینش اثر مطمئنا خود نویسنده  یعنی  دغدغه ها و دلمشغولیهایش  و درد هایی که  جامعه آذربایجانی را فراگرفته باخبر هست و آن را در آثارش بازتاب میدهد. ساعدی تبریزی است با فرهنگ و فولکلور آذربایجان بزرگ شده است تا زمان تحصیل رسمی به زبان مادری اش تکلم کرده است و در محیطی قدم میگذارد که فرهنگ خودش نیست ادبیات خودش نیست ادبیات تحمیلی پهلویان است  و بر گرده  شخصیتی فرد سنگینی میکند و در آنجا با پدیده مدرن آسیمیلاسیون(یکسان سازی فرهنگی) آشنا میگردد. زبان مادری اش ممنوع است و تبلیغ آن جرمیست نابخشودنی و کم کم شخصیت  تاریخ و فرهنگی و  در نهایت هویت دیگری را به او القاء میکنند و اجبارساعدی  هویت بیگانه  را باید دوست بدارد و هویت قبلی خود را انکار نماید و  در چنین فضایی رشد میکند اما دغدغه اش همچنان با اوست . به رشته روانشناسی روی می آورد تا به لحاظ شخصیتی و روانی خود را و سپس ملتش را واکاوی نماید . طبیعتا دروس روان شناسی بحثهای مبسوطی درباره دوگانگی شخصیت , تناقض رفتاری و پدیده دوزبانه ها را مطالعه نموده است.

روانشناسی را در نمایشنامه نویسی اش و داستانهایش به خوبی به کار میگیرد و به لحاظ نبوغ ذاتی اش آثاری متمایز خلق می نماید.

داستان گاو یکی از مجموعه داستان  عزاذاران بیل   می باشد و چه استادانه و موشکافانه شخصیت دوگانه را در انجا به تصویر میکشد.من به بحثها و تحلیلهای دیگر که در مطبوعات و رسانه های ایران به تفصیل به آن  پرداخته شده است نمی پردازم بلکه از منظر آسیمیلاسیون و استعماری به این داستان مینگرم و البته این تحلیل شخصی بنده است .

در بالااشاره کردیم که حکومت پهلویون پدیده مدرن دولت واحد زبان واحد را در ایران پیاده نمود و چه ضربات جبران ناپذیری به سایر ملل در ایران وارد نمود و یکی از این ملل تحت ستم ملت آذربایجان بود و غلامحسین ساعدی فرزند این ملت یعنی آذربایجان . طبیعی است در آثار ایشان ردپای استعمار فرهنگی  و آسیمیلاسیون دیده شود او فرزند صالح و خلف ملت خویش است.

حال ارتباط داستان با پدیده استعمار و آسیمیلاسیون.

فضای تصویر شده در داستان یک جامعه بسته و سنتی  را به تصویر میکشد . دنیای معاصر  مدرن است ولی این مکان مدرنیزاسیون را تجربه نکرده است . مشد حسن یکی از اهالی روستا ست  , شما فرض کنید یک  ترک آذربایجانی است . همه او را دوست دارند و ارج و قربی پیش اهالی ده یا همان جامعه دارد و گاوی دارد که به شدت دوشتش دارد و پرورش میدهد و نازش را میکشد. من در اینجا جسارتا شخصیت گاو را یک فرهنگ دیگر یا شخصیت دیگر(فارس تهرانی) فرض مینمایم. البته در مثل مناقشه نیست . تا اینجای کار هر کس شخصیت جداگانه ای دارد . و به نظر اهالی ده  هم عادی و عرف است. چون هر کدام هویت جداگانه ای دارند.

عاقلان ده (مش اسلام و کدخدا و سایرین ..) از او حمایت مینمایند. شدت علاقه مندی مش حسن به گاو باعث میشود که او خود را یک گاو احساس نماید اما در نظر جامعه او گاو نیست بلکه مشد حسن است. اما دگرگونی در شخصیت مش حسن زمانی نمایان میگردد که گاو به نظر او نمرده است بلکه زنده است و او کم کم خود را یک گاو حس مینماید یعنی شخصیت و هویت خود را عوض مینماید . اهالی اول او را  جدی نمیگیرند به دلیل اینکه  مش حسن ناراحت است شوک وارد شده  و یواش یواش روبه بهبود میرود. یعنی جامعه آن روزگار زیاد جدی نمیگیرند که ترک آذربایجانی  هویتش را عوض مینماید شاید از عواقب هولناک آن خبر ندارند.

نکته اینجاست دوستان آذربایجانی که مدتی در محیط  فارس زبان زندگی میکنند یواش یواش خود از از هویت خود جدا میدانند و سعی در بازسازی یک هویت بیگانه میگردند این همان مرحله تبدیل شدن مشد حسن به گاو است که اطرافیان او را جدی نمی گیرند یعنی یک ترک آذربایجانی خود را فارس تهرانی  جا میزند و بدیهی است که فارسها او را به عنوان یک فارس قبول ندارند و از اینجا سقوط شخصیتی و هویتی ترک آذربایجانی شروع میشود.

از روشهای سنتی برای درمان او بهره میگیرند ولی کارساز نیست جالب است که کدخدا و مش اسلام در داستان شخصیت پررنگی نسبت به سایرین دارد و بدیهی که ساعدی به خاطر جو خفقان حاکم از اشارات و سمبلها استفاده نموده است کدخدا نماینده حاکمیت (پهلوی) و مش اسلام نماینده عقیدتی مردم یعنی اسلام  . و این دوشخصیت بیشتر به درمان  مش حسن فکر میکنند و خود را محق درمان میدانند و ساعدی به خوبی از عهده این کار بر آمده است.

درمان دو جناح یا دو شخصیت (بردن مش حسن به درمانگاه شهر) در آخر داستان اتفاق می افتد جاییکه دیگر کار از کار گذشته است و همه به دیوانگی مش حسن واقف هستند . یعنی ترک آذربایجانی دیگر هویت قبلی اش را انکار نموده است . در مسیر شهر مش حسن به دره ای سقوط میکند و داستان به انتها میرسد یعنی ترک آذربایجانی با تعویض هویت خود سقوطش حتمی ست.

نکته ای جالب در داستان  هست اینکه مشد حسن خودش میگوید من گاوم و برای نجاتش از مشد حسن کمک میخواهد .  جاییکه مشد حسن با فریاد  میگوید:

 " مشد حسن بلوریها ریختند اینجا

  میخوان  منو بدزدن

میخوان منو بندازن تو چاه

میخوان سر منو ببرن

مشد حسن

به داد گاوت برس "

 و بعد شروع به شیون وزاری میکند.

یعنی به داد یک ترک آذربایجانی آسیمیله شده , یک ترک  آذربایجانی معتقد به هویت آذربایجانی اش خواهد رسید و نجاتش خواهد داد نه یک فارس . و اوست که از هویت قبلی اش تقاضای یاری دارد.

اگر ما زاویه نگاهمان را از این محور تنظیم کنیم (پدیده استعمار و آسیمیلایسیون). کسانی که به غیر از هویت طبیعی خود  , به خاطر شدت علاقه شان به هویت یا هویتهای بیگانه , از هویت خود دور شده و خود را در قالب سایر هویتها جاسازی نماید سرنوشتی جز سقوط به دره روانپریش زندگی دوگانه و متناقض  و البته تحقیر شده از طرف جامعه خودی یا غیر خودی به نحوی از انحاء ندارد و چه استادانه ساعدی در آن شرایط جور و استبداد به تصویر کشیده و خود در این  درد ورنج زیسته است.

کار روشنفکر متعهد دقیقا اینست درد و رنج ملتش را به او نشان داده و  اگر هشدارها را جدی نگیرد  سرنوشتی جز سقوط ندارد.

                                                      روحش شاد راهش پر رهرو باد

 

 


تاريخ : دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ | 23:55 | نویسنده : گروه ادبیات |
 

گاو یکی از داستانهای کوتاه مجموعه داستان عزاداران بیل  غلامحسین ساعدی نویسنده سرشناس آذربایجانی  است. بی شک دوستداران ادب و هنر داستان را خوانده و  یا فیلم گاو (ساخته داریوش مهرجویی) را  دیده اند. در این نوشته از منظر دیگری به این فیلم نگاه می کنم نه طبق روال معمول  دوستداران فیلم و ادبیات ایرانی بلکه از دید یک انسان ترک آذربایجانی که دغدغه  ادب و هنر  را دارد و نگاهی که معمول دوستان نشسته در مرکز هست  را ندارد.

داستان را  از دو منظر ارزیابی میکنم  اول مولف داستان  و خود داستان , دوم ارتباط هر دو با  سرنوشت یک انسان آذربایجانی و پدیده های مدرنی مانند استعمار , الیناسیون و آسیمیلاسیون , پدیده تاریخی مسخ شدگی یا همان تناسخ.

مرحوم غلامحسین ساعدی به دو ابزا ر  عشق و تسلط به ادبیات و تخصص در امور روانشناختی مسلح بوده و همین دو ابزار وسیله ایست برای ترقی و موفقیت او در عرصه ادبیات به خصوص ادبیات نمایشی (تئاتر و نمایشنامه نویسی) . ادبیات را از منظر روانشناسی مدرن( به تعبیری فرویدی) تجزیه و  تحلیل کرده و نشانه های آن در اعم آثار ش قابل ردیابی ایست .

فرق او با دیگر نویسندگان و ادیبان مرکز به خصوص فارس زبانان , ترک بودن ایشان بود  و و این یک وجه  تمایز بنیادین در تفکر و اندیشه این هنرمند با دیگر دوستان ادیبش بود و آن از منظر یک انسان آذربایجانی که زبانش در کام و اجبارا باید به زبان دیگری اندیشه ها و علاقه مندیهای خود را بیان میکرد و این درد جانکاه خود را در اکثر آثارش بازنمایی میکند در همین داستان گاو که به تفصیل در موردش خواهم نوشت. این موارد دیده میشود.

قابل ذکر است که در دوران غلامحسین ساعدی دیگر روشنفکران ونویسندگان و شاعران آذربایجانی که دغدغه زبان مادری و بحثهای مربوط به دوزبانه ها را داشتند مثل مرحوم صمد بهرنگی ,مرحوم  سهند, مرحوم حبیب ساحر و رضا براهنی  و سایر دوستان همفکرش .... بیشترین انرژی خود را به  رفع خفقان حاکم در آن زمان صرف کرده بودند . دیگر اینکه آسیمیلاسیون و  پدیده استعمار فرهنگی  اینقدر همه گیر و تثبیت شده  نبود ,  اغلب انسانها ی اذربایجانی (اکثرا به دلیل ترکیب جمعیتی روستائئیان وشهر نشینان بوده است(اکثرا روستا نشین )  فولکلور و ادبیات شفاهی شان  در اکثر مناطق  دچار آسیب های جدی نبوده و اساسا دست نخورده باقی مانده بود  .اما در حال حاضر ادبیات شفاهی  از منظر روشنفکران مرکزگرا از  مولفه های عقب ماندگی در خوشبینانه ترین حالت بومی و محلی نسبت داده میشود) درد هویت زدایی را احساس نکرده بودند  و نسبت به آن حساسیت کمتری داشتند اما امروز نسبت به آن دوران کاملا متفاوت است و درد اساسی این دوران مسئله ستم ملی و  هویت زدایی در آذربایجان و دیگر شهر های ترک نشین میباشد . فلذا بررسی این اثر در این زمان هم چشم اندازی دیگر  پیش وروی ما گذاشته و دیگر اینکه  اثر از دید یک آذربایجانی تحت استعمار فرهنگی و سیاسی ارزیابی و تجزیه و تحلیل میگردد.

اما روایت داستان به طور خلاصه.

مشد حسن در یک روستا  ی بیابانی در یکی از مناطق ایران زندگی میکند و گاوی دارد که عاشق اوست بیشتر از  یک انسان معمولی دوستش دارد و همه اهالی  ده از علاقه وافر او به گاوش  باخبر هستند . روزی مشد حسن به شهر میرود و در غیاب او گاوش به دلایل نامعلومی می میرد . گاو را به خاطر ندیدن و ناراحت نشدن ( در اصل شوکه نشدن) مشد حسن به چاه می اندازند. بعد از برگشت ,  مشد حسن به طریقی می فهمد که گاوش مرده ,  اما از فرط علاقه اش به گاو ,  مرگ و نیستسی او را باور نمیکند. آرام آرام خودش را به جای گاو می پندارد و به همه میگوید من گاو مشد حسنم نه مشد حسن. از این روان پریشی مشد حسن اهالی ده به فکر درمان او می افتند روشهای سنتی  از قبیل نذر و دعا و .. کارساز نشده به ناچار برای مداوا به شهر میبرند. اما در وسط راه از دست اهالی ده فرار کرده و در دره ای سقوط میکند و به سرنوشت گاو دچار میگردد.

حال به تحلیل فیلم میپردازیم.

اکثر نقدهایی که به این داستان و فیلم نوشته شده است از بعد روانشناسی و تاریخی و شرایط حاکم بر آن زمان اشاره شده است  ,  از قبیل  فقر , نداری ,  شرایط سخت زندگی در رو ستا  ,  سیاستهای متظاهرانه رژیم پهلوی  ,  اصلاحات ارضی و انقلاب شاه و مردم  و یا از جنبه مذهبی که به جای درمان به روشهای مدرن متوسل به جادو و جنبل میشوند و از این دست نقدهای تکنیکی و ساختار فیلم و کارگردان و بازیگران  ووو...

البته نقد  تحلیلگران به جای خود و هیچ وقت از ارزش تحلیل انها نمیکاهد , نکته ای که برای امثال بنده درد های  مضاعفیست  , پدیده دولت  ملت سازی مدرن رضا خانی است که دغدغه روشنفکران ونویسندگان آذربایجانی آن روزگار میباشد . من از این زاویه به داستان یا  فیلم  گاو نگاه میکنم و حتما دوستان نقدی بر نوشته بنده دارند که محترم است.

 و حال به تحلیل فیلم از این منظر مینگرم.

 در آفرینش اثر مطمئنا خود نویسنده  یعنی  دغدغه ها و دلمشغولیهایش  و درد هایی که  جامعه آذربایجانی را فراگرفته باخبر هست و آن را در آثارش بازتاب میدهد. ساعدی تبریزی است با فرهنگ و فولکلور آذربایجان بزرگ شده است تا زمان تحصیل رسمی به زبان مادری اش تکلم کرده است و در محیطی قدم میگذارد که فرهنگ خودش نیست ادبیات خودش نیست ادبیات تحمیلی پهلویان است  و بر گرده  شخصیتی فرد سنگینی میکند و در آنجا با پدیده مدرن آسیمیلاسیون(یکسان سازی فرهنگی) آشنا میگردد. زبان مادری اش ممنوع است و تبلیغ آن جرمیست نابخشودنی و کم کم شخصیت  تاریخ و فرهنگی و  در نهایت هویت دیگری را به او القاء میکنند و اجبارساعدی  هویت بیگانه  را باید دوست بدارد و هویت قبلی خود را انکار نماید و  در چنین فضایی رشد میکند اما دغدغه اش همچنان با اوست . به رشته روانشناسی روی می آورد تا به لحاظ شخصیتی و روانی خود را و سپس ملتش را واکاوی نماید . طبیعتا دروس روان شناسی بحثهای مبسوطی درباره دوگانگی شخصیت , تناقض رفتاری و پدیده دوزبانه ها را مطالعه نموده است.

روانشناسی را در نمایشنامه نویسی اش و داستانهایش به خوبی به کار میگیرد و به لحاظ نبوغ ذاتی اش آثاری متمایز خلق می نماید.

داستان گاو یکی از مجموعه داستان  عزاذاران بیل   می باشد و چه استادانه و موشکافانه شخصیت دوگانه را در انجا به تصویر میکشد.من به بحثها و تحلیلهای دیگر که در مطبوعات و رسانه های ایران به تفصیل به آن  پرداخته شده است نمی پردازم بلکه از منظر آسیمیلاسیون و استعماری به این داستان مینگرم و البته این تحلیل شخصی بنده است .

در بالااشاره کردیم که حکومت پهلویون پدیده مدرن دولت واحد زبان واحد را در ایران پیاده نمود و چه ضربات جبران ناپذیری به سایر ملل در ایران وارد نمود و یکی از این ملل تحت ستم ملت آذربایجان بود و غلامحسین ساعدی فرزند این ملت یعنی آذربایجان . طبیعی است در آثار ایشان ردپای استعمار فرهنگی  و آسیمیلاسیون دیده شود او فرزند صالح و خلف ملت خویش است.

حال ارتباط داستان با پدیده استعمار و آسیمیلاسیون.

فضای تصویر شده در داستان یک جامعه بسته و سنتی  را به تصویر میکشد . دنیای معاصر  مدرن است ولی این مکان مدرنیزاسیون را تجربه نکرده است . مشد حسن یکی از اهالی روستا ست  , شما فرض کنید یک  ترک آذربایجانی است . همه او را دوست دارند و ارج و قربی پیش اهالی ده یا همان جامعه دارد و گاوی دارد که به شدت دوشتش دارد و پرورش میدهد و نازش را میکشد. من در اینجا جسارتا شخصیت گاو را یک فرهنگ دیگر یا شخصیت دیگر(فارس تهرانی) فرض مینمایم. البته در مثل مناقشه نیست . تا اینجای کار هر کس شخصیت جداگانه ای دارد . و به نظر اهالی ده  هم عادی و عرف است. چون هر کدام هویت جداگانه ای دارند.

عاقلان ده (مش اسلام و کدخدا و سایرین ..) از او حمایت مینمایند. شدت علاقه مندی مش حسن به گاو باعث میشود که او خود را یک گاو احساس نماید اما در نظر جامعه او گاو نیست بلکه مشد حسن است. اما دگرگونی در شخصیت مش حسن زمانی نمایان میگردد که گاو به نظر او نمرده است بلکه زنده است و او کم کم خود را یک گاو حس مینماید یعنی شخصیت و هویت خود را عوض مینماید . اهالی اول او را  جدی نمیگیرند به دلیل اینکه  مش حسن ناراحت است شوک وارد شده  و یواش یواش روبه بهبود میرود. یعنی جامعه آن روزگار زیاد جدی نمیگیرند که ترک آذربایجانی  هویتش را عوض مینماید شاید از عواقب هولناک آن خبر ندارند.

نکته اینجاست دوستان آذربایجانی که مدتی در محیط  فارس زبان زندگی میکنند یواش یواش خود از از هویت خود جدا میدانند و سعی در بازسازی یک هویت بیگانه میگردند این همان مرحله تبدیل شدن مشد حسن به گاو است که اطرافیان او را جدی نمی گیرند یعنی یک ترک آذربایجانی خود را فارس تهرانی  جا میزند و بدیهی است که فارسها او را به عنوان یک فارس قبول ندارند و از اینجا سقوط شخصیتی و هویتی ترک آذربایجانی شروع میشود.

از روشهای سنتی برای درمان او بهره میگیرند ولی کارساز نیست جالب است که کدخدا و مش اسلام در داستان شخصیت پررنگی نسبت به سایرین دارد و بدیهی که ساعدی به خاطر جو خفقان حاکم از اشارات و سمبلها استفاده نموده است کدخدا نماینده حاکمیت (پهلوی) و مش اسلام نماینده عقیدتی مردم یعنی اسلام  . و این دوشخصیت بیشتر به درمان  مش حسن فکر میکنند و خود را محق درمان میدانند و ساعدی به خوبی از عهده این کار بر آمده است.

درمان دو جناح یا دو شخصیت (بردن مش حسن به درمانگاه شهر) در آخر داستان اتفاق می افتد جاییکه دیگر کار از کار گذشته است و همه به دیوانگی مش حسن واقف هستند . یعنی ترک آذربایجانی دیگر هویت قبلی اش را انکار نموده است . در مسیر شهر مش حسن به دره ای سقوط میکند و داستان به انتها میرسد یعنی ترک آذربایجانی با تعویض هویت خود سقوطش حتمی ست.

نکته ای جالب در داستان  هست اینکه مشد حسن خودش میگوید من گاوم و برای نجاتش از مشد حسن کمک میخواهد .  جاییکه مشد حسن با فریاد  میگوید:

 " مشد حسن بلوریها ریختند اینجا

  میخوان  منو بدزدن

میخوان منو بندازن تو چاه

میخوان سر منو ببرن

مشد حسن

به داد گاوت برس "

 و بعد شروع به شیون وزاری میکند.

یعنی به داد یک ترک آذربایجانی آسیمیله شده , یک ترک  آذربایجانی معتقد به هویت آذربایجانی اش خواهد رسید و نجاتش خواهد داد نه یک فارس . و اوست که از هویت قبلی اش تقاضای یاری دارد.

اگر ما زاویه نگاهمان را از این محور تنظیم کنیم (پدیده استعمار و آسیمیلایسیون). کسانی که به غیر از هویت طبیعی خود  , به خاطر شدت علاقه شان به هویت یا هویتهای بیگانه , از هویت خود دور شده و خود را در قالب سایر هویتها جاسازی نماید سرنوشتی جز سقوط به دره روانپریش زندگی دوگانه و متناقض  و البته تحقیر شده از طرف جامعه خودی یا غیر خودی به نحوی از انحاء ندارد و چه استادانه ساعدی در آن شرایط جور و استبداد به تصویر کشیده و خود در این  درد ورنج زیسته است.

کار روشنفکر متعهد دقیقا اینست درد و رنج ملتش را به او نشان داده و  اگر هشدارها را جدی نگیرد  سرنوشتی جز سقوط ندارد.

                                                      روحش شاد راهش پر رهرو باد

 

 


تاريخ : دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ | 23:55 | نویسنده : گروه ادبیات |
 

گاو یکی از داستانهای کوتاه مجموعه داستان عزاداران بیل  غلامحسین ساعدی نویسنده سرشناس آذربایجانی  است. بی شک دوستداران ادب و هنر داستان را خوانده و  یا فیلم گاو (ساخته داریوش مهرجویی) را  دیده اند. در این نوشته از منظر دیگری به این فیلم نگاه می کنم نه طبق روال معمول  دوستداران فیلم و ادبیات ایرانی بلکه از دید یک انسان ترک آذربایجانی که دغدغه  ادب و هنر  را دارد و نگاهی که معمول دوستان نشسته در مرکز هست  را ندارد.

داستان را  از دو منظر ارزیابی میکنم  اول مولف داستان  و خود داستان , دوم ارتباط هر دو با  سرنوشت یک انسان آذربایجانی و پدیده های مدرنی مانند استعمار , الیناسیون و آسیمیلاسیون , پدیده تاریخی مسخ شدگی یا همان تناسخ.

مرحوم غلامحسین ساعدی به دو ابزا ر  عشق و تسلط به ادبیات و تخصص در امور روانشناختی مسلح بوده و همین دو ابزار وسیله ایست برای ترقی و موفقیت او در عرصه ادبیات به خصوص ادبیات نمایشی (تئاتر و نمایشنامه نویسی) . ادبیات را از منظر روانشناسی مدرن( به تعبیری فرویدی) تجزیه و  تحلیل کرده و نشانه های آن در اعم آثار ش قابل ردیابی ایست .

فرق او با دیگر نویسندگان و ادیبان مرکز به خصوص فارس زبانان , ترک بودن ایشان بود  و و این یک وجه  تمایز بنیادین در تفکر و اندیشه این هنرمند با دیگر دوستان ادیبش بود و آن از منظر یک انسان آذربایجانی که زبانش در کام و اجبارا باید به زبان دیگری اندیشه ها و علاقه مندیهای خود را بیان میکرد و این درد جانکاه خود را در اکثر آثارش بازنمایی میکند در همین داستان گاو که به تفصیل در موردش خواهم نوشت. این موارد دیده میشود.

قابل ذکر است که در دوران غلامحسین ساعدی دیگر روشنفکران ونویسندگان و شاعران آذربایجانی که دغدغه زبان مادری و بحثهای مربوط به دوزبانه ها را داشتند مثل مرحوم صمد بهرنگی ,مرحوم  سهند, مرحوم حبیب ساحر و رضا براهنی  و سایر دوستان همفکرش .... بیشترین انرژی خود را به  رفع خفقان حاکم در آن زمان صرف کرده بودند . دیگر اینکه آسیمیلاسیون و  پدیده استعمار فرهنگی  اینقدر همه گیر و تثبیت شده  نبود ,  اغلب انسانها ی اذربایجانی (اکثرا به دلیل ترکیب جمعیتی روستائئیان وشهر نشینان بوده است(اکثرا روستا نشین )  فولکلور و ادبیات شفاهی شان  در اکثر مناطق  دچار آسیب های جدی نبوده و اساسا دست نخورده باقی مانده بود  .اما در حال حاضر ادبیات شفاهی  از منظر روشنفکران مرکزگرا از  مولفه های عقب ماندگی در خوشبینانه ترین حالت بومی و محلی نسبت داده میشود) درد هویت زدایی را احساس نکرده بودند  و نسبت به آن حساسیت کمتری داشتند اما امروز نسبت به آن دوران کاملا متفاوت است و درد اساسی این دوران مسئله ستم ملی و  هویت زدایی در آذربایجان و دیگر شهر های ترک نشین میباشد . فلذا بررسی این اثر در این زمان هم چشم اندازی دیگر  پیش وروی ما گذاشته و دیگر اینکه  اثر از دید یک آذربایجانی تحت استعمار فرهنگی و سیاسی ارزیابی و تجزیه و تحلیل میگردد.

اما روایت داستان به طور خلاصه.

مشد حسن در یک روستا  ی بیابانی در یکی از مناطق ایران زندگی میکند و گاوی دارد که عاشق اوست بیشتر از  یک انسان معمولی دوستش دارد و همه اهالی  ده از علاقه وافر او به گاوش  باخبر هستند . روزی مشد حسن به شهر میرود و در غیاب او گاوش به دلایل نامعلومی می میرد . گاو را به خاطر ندیدن و ناراحت نشدن ( در اصل شوکه نشدن) مشد حسن به چاه می اندازند. بعد از برگشت ,  مشد حسن به طریقی می فهمد که گاوش مرده ,  اما از فرط علاقه اش به گاو ,  مرگ و نیستسی او را باور نمیکند. آرام آرام خودش را به جای گاو می پندارد و به همه میگوید من گاو مشد حسنم نه مشد حسن. از این روان پریشی مشد حسن اهالی ده به فکر درمان او می افتند روشهای سنتی  از قبیل نذر و دعا و .. کارساز نشده به ناچار برای مداوا به شهر میبرند. اما در وسط راه از دست اهالی ده فرار کرده و در دره ای سقوط میکند و به سرنوشت گاو دچار میگردد.

حال به تحلیل فیلم میپردازیم.

اکثر نقدهایی که به این داستان و فیلم نوشته شده است از بعد روانشناسی و تاریخی و شرایط حاکم بر آن زمان اشاره شده است  ,  از قبیل  فقر , نداری ,  شرایط سخت زندگی در رو ستا  ,  سیاستهای متظاهرانه رژیم پهلوی  ,  اصلاحات ارضی و انقلاب شاه و مردم  و یا از جنبه مذهبی که به جای درمان به روشهای مدرن متوسل به جادو و جنبل میشوند و از این دست نقدهای تکنیکی و ساختار فیلم و کارگردان و بازیگران  ووو...

البته نقد  تحلیلگران به جای خود و هیچ وقت از ارزش تحلیل انها نمیکاهد , نکته ای که برای امثال بنده درد های  مضاعفیست  , پدیده دولت  ملت سازی مدرن رضا خانی است که دغدغه روشنفکران ونویسندگان آذربایجانی آن روزگار میباشد . من از این زاویه به داستان یا  فیلم  گاو نگاه میکنم و حتما دوستان نقدی بر نوشته بنده دارند که محترم است.

 و حال به تحلیل فیلم از این منظر مینگرم.

 در آفرینش اثر مطمئنا خود نویسنده  یعنی  دغدغه ها و دلمشغولیهایش  و درد هایی که  جامعه آذربایجانی را فراگرفته باخبر هست و آن را در آثارش بازتاب میدهد. ساعدی تبریزی است با فرهنگ و فولکلور آذربایجان بزرگ شده است تا زمان تحصیل رسمی به زبان مادری اش تکلم کرده است و در محیطی قدم میگذارد که فرهنگ خودش نیست ادبیات خودش نیست ادبیات تحمیلی پهلویان است  و بر گرده  شخصیتی فرد سنگینی میکند و در آنجا با پدیده مدرن آسیمیلاسیون(یکسان سازی فرهنگی) آشنا میگردد. زبان مادری اش ممنوع است و تبلیغ آن جرمیست نابخشودنی و کم کم شخصیت  تاریخ و فرهنگی و  در نهایت هویت دیگری را به او القاء میکنند و اجبارساعدی  هویت بیگانه  را باید دوست بدارد و هویت قبلی خود را انکار نماید و  در چنین فضایی رشد میکند اما دغدغه اش همچنان با اوست . به رشته روانشناسی روی می آورد تا به لحاظ شخصیتی و روانی خود را و سپس ملتش را واکاوی نماید . طبیعتا دروس روان شناسی بحثهای مبسوطی درباره دوگانگی شخصیت , تناقض رفتاری و پدیده دوزبانه ها را مطالعه نموده است.

روانشناسی را در نمایشنامه نویسی اش و داستانهایش به خوبی به کار میگیرد و به لحاظ نبوغ ذاتی اش آثاری متمایز خلق می نماید.

داستان گاو یکی از مجموعه داستان  عزاذاران بیل   می باشد و چه استادانه و موشکافانه شخصیت دوگانه را در انجا به تصویر میکشد.من به بحثها و تحلیلهای دیگر که در مطبوعات و رسانه های ایران به تفصیل به آن  پرداخته شده است نمی پردازم بلکه از منظر آسیمیلاسیون و استعماری به این داستان مینگرم و البته این تحلیل شخصی بنده است .

در بالااشاره کردیم که حکومت پهلویون پدیده مدرن دولت واحد زبان واحد را در ایران پیاده نمود و چه ضربات جبران ناپذیری به سایر ملل در ایران وارد نمود و یکی از این ملل تحت ستم ملت آذربایجان بود و غلامحسین ساعدی فرزند این ملت یعنی آذربایجان . طبیعی است در آثار ایشان ردپای استعمار فرهنگی  و آسیمیلاسیون دیده شود او فرزند صالح و خلف ملت خویش است.

حال ارتباط داستان با پدیده استعمار و آسیمیلاسیون.

فضای تصویر شده در داستان یک جامعه بسته و سنتی  را به تصویر میکشد . دنیای معاصر  مدرن است ولی این مکان مدرنیزاسیون را تجربه نکرده است . مشد حسن یکی از اهالی روستا ست  , شما فرض کنید یک  ترک آذربایجانی است . همه او را دوست دارند و ارج و قربی پیش اهالی ده یا همان جامعه دارد و گاوی دارد که به شدت دوشتش دارد و پرورش میدهد و نازش را میکشد. من در اینجا جسارتا شخصیت گاو را یک فرهنگ دیگر یا شخصیت دیگر(فارس تهرانی) فرض مینمایم. البته در مثل مناقشه نیست . تا اینجای کار هر کس شخصیت جداگانه ای دارد . و به نظر اهالی ده  هم عادی و عرف است. چون هر کدام هویت جداگانه ای دارند.

عاقلان ده (مش اسلام و کدخدا و سایرین ..) از او حمایت مینمایند. شدت علاقه مندی مش حسن به گاو باعث میشود که او خود را یک گاو احساس نماید اما در نظر جامعه او گاو نیست بلکه مشد حسن است. اما دگرگونی در شخصیت مش حسن زمانی نمایان میگردد که گاو به نظر او نمرده است بلکه زنده است و او کم کم خود را یک گاو حس مینماید یعنی شخصیت و هویت خود را عوض مینماید . اهالی اول او را  جدی نمیگیرند به دلیل اینکه  مش حسن ناراحت است شوک وارد شده  و یواش یواش روبه بهبود میرود. یعنی جامعه آن روزگار زیاد جدی نمیگیرند که ترک آذربایجانی  هویتش را عوض مینماید شاید از عواقب هولناک آن خبر ندارند.

نکته اینجاست دوستان آذربایجانی که مدتی در محیط  فارس زبان زندگی میکنند یواش یواش خود از از هویت خود جدا میدانند و سعی در بازسازی یک هویت بیگانه میگردند این همان مرحله تبدیل شدن مشد حسن به گاو است که اطرافیان او را جدی نمی گیرند یعنی یک ترک آذربایجانی خود را فارس تهرانی  جا میزند و بدیهی است که فارسها او را به عنوان یک فارس قبول ندارند و از اینجا سقوط شخصیتی و هویتی ترک آذربایجانی شروع میشود.

از روشهای سنتی برای درمان او بهره میگیرند ولی کارساز نیست جالب است که کدخدا و مش اسلام در داستان شخصیت پررنگی نسبت به سایرین دارد و بدیهی که ساعدی به خاطر جو خفقان حاکم از اشارات و سمبلها استفاده نموده است کدخدا نماینده حاکمیت (پهلوی) و مش اسلام نماینده عقیدتی مردم یعنی اسلام  . و این دوشخصیت بیشتر به درمان  مش حسن فکر میکنند و خود را محق درمان میدانند و ساعدی به خوبی از عهده این کار بر آمده است.

درمان دو جناح یا دو شخصیت (بردن مش حسن به درمانگاه شهر) در آخر داستان اتفاق می افتد جاییکه دیگر کار از کار گذشته است و همه به دیوانگی مش حسن واقف هستند . یعنی ترک آذربایجانی دیگر هویت قبلی اش را انکار نموده است . در مسیر شهر مش حسن به دره ای سقوط میکند و داستان به انتها میرسد یعنی ترک آذربایجانی با تعویض هویت خود سقوطش حتمی ست.

نکته ای جالب در داستان  هست اینکه مشد حسن خودش میگوید من گاوم و برای نجاتش از مشد حسن کمک میخواهد .  جاییکه مشد حسن با فریاد  میگوید:

 " مشد حسن بلوریها ریختند اینجا

  میخوان  منو بدزدن

میخوان منو بندازن تو چاه

میخوان سر منو ببرن

مشد حسن

به داد گاوت برس "

 و بعد شروع به شیون وزاری میکند.

یعنی به داد یک ترک آذربایجانی آسیمیله شده , یک ترک  آذربایجانی معتقد به هویت آذربایجانی اش خواهد رسید و نجاتش خواهد داد نه یک فارس . و اوست که از هویت قبلی اش تقاضای یاری دارد.

اگر ما زاویه نگاهمان را از این محور تنظیم کنیم (پدیده استعمار و آسیمیلایسیون). کسانی که به غیر از هویت طبیعی خود  , به خاطر شدت علاقه شان به هویت یا هویتهای بیگانه , از هویت خود دور شده و خود را در قالب سایر هویتها جاسازی نماید سرنوشتی جز سقوط به دره روانپریش زندگی دوگانه و متناقض  و البته تحقیر شده از طرف جامعه خودی یا غیر خودی به نحوی از انحاء ندارد و چه استادانه ساعدی در آن شرایط جور و استبداد به تصویر کشیده و خود در این  درد ورنج زیسته است.

کار روشنفکر متعهد دقیقا اینست درد و رنج ملتش را به او نشان داده و  اگر هشدارها را جدی نگیرد  سرنوشتی جز سقوط ندارد.

                                                      روحش شاد راهش پر رهرو باد

 

 


تاريخ : دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ | 23:55 | نویسنده : گروه ادبیات |
تاريخ : شنبه نهم آبان ۱۳۹۴ | 9:52 | نویسنده : گروه ادبیات |

مشیری "

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب ، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 


تاريخ : یکشنبه سوم آبان ۱۳۹۴ | 20:18 | نویسنده : گروه ادبیات |
سوم آبانماه سالروز درگذشت فریدون مشیری شاعر معاصر است!

کوچه ی دل انگیز مشیری هرگزاز خاطره ها نمی رود!



تاريخ : یکشنبه سوم آبان ۱۳۹۴ | 20:14 | نویسنده : گروه ادبیات |
سوم آبانماه سالروز درگذشت فریدون مشیری شاعر معاصر است!

کوچه ی دل انگیز مشیری هرگزاز خاطره ها نمی رود!



تاريخ : یکشنبه سوم آبان ۱۳۹۴ | 20:14 | نویسنده : گروه ادبیات |
با سلام فراوان حضور محترم همکاران ارجمند ادبیات استان

احتراما گروه ادبیات استان در نظر دارد روز دوشنبه تاریخ چهارم ابانماه نودو چهار جهت نقد و بررسی کتاب ادبیات پیش دانشگاهی با همکاری دبیران محترم شهرستان الیگودرز در این شهرستان حضور یابد.

خواهشمند است همکاران محترم ادبیات آن شهرستان نظرات و پیشنهادات خود را در خصوص کتاب ادبیات پیش دانشگاهی آماده نموده و ضمنا در وبلاگ نیز مطرح نمایند.با سپاس فراوان بازوند/غلامی نژاد



تاريخ : شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ | 10:26 | نویسنده : گروه ادبیات |

زندگی فریدون مشیری

فریدون مشیری در سی ام شهریور ۱۳۰۵ در تهرانبه دنیا آمد. جد پدری او به دلیل مأموریت اداری به همدان منتقل شده بود، و پدرش ابراهیم مشیری افشار در سال ۱۲۷۵ خورشیدی در همدان متولد شد، و در روزهای جوانی به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گردید. فریدون مشیری سالهای اول و دوم تحصیلات ابتدایی را درتهران انجام داد و سپس به علت مأموریت اداری پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبیرستان را دردارالفنون گذراند و آنگاه به دبیرستان ادیب رفت. به گفتهٔ خودش: «در سال ۱۳۲۰ که ایران دچار آشفتگی‌هایی بود و نیروهای متفقین از شمال و جنوب به کشور حمله کرده و در ایران بودند ما دوباره به تهران آمدیم و من به ادامه تحصیل مشغول شدم. دبیرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اینکه در همه دوران کودکی... از استخدام در ادارات و زندگی کارمندی پرهیز داشتم ولی... در سن ۱۸ سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به کار شدم و این کار ۳۳ سال ادامه یافت.»

تحصیل

مشیری همزمان با تحصیل در سال آخر دبیرستان در اداره پست و تلگراف مشغول به کار شد. در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگی در گذشت که اثر عمیقی در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فنی وزارت پست و تلگراف مشغول تحصیل گردید. روزها به کار می پرداخت و شبها به تحصیل ادامه می داد. از همان زمان به مطبوعات روی آورد و در روزنامه‌ها و مجلات کارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. اما کار اداری از یک سو و کارهای مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامهٔ تحصیلش مشکلاتی ایجاد می‌کرد. سرانجام تحصیل را رها کرد اما کار در مطبوعات را ادامه داد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفکر بود. این صفحات به تمام زمینه‌های ادبی و فرهنگی از جمله نقد کتاب، فیلم، تئاتر، نقاشی و شعر می‌پرداخت. بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار با چاپ شعرهایشان در این صفحات معرفی شدند. مشیری در سالهای پس از آن نیز تنظیم صفحه شعر و ادبی مجله سپید و سیاه را برعهده داشت. در همان سال‌ها با مجلهٔ سخن به سردبیری دکتر پرویز ناتل خانلری همکاری داشت. وی در سال ۱۳۵۰ به شرکت مخابرات ایران انتقال یافت و در سال ۱۳۵۷ از خدمت دولتی بازنشسته شد.

 



تاريخ : شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ | 10:15 | نویسنده : گروه ادبیات |
تاريخ : شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ | 10:6 | نویسنده : گروه ادبیات |
انجمن ادبی استان به مناسبت زادروز حافظ شیرین سخن روز بیستم مهرماه مراسم بزرگداشتی در دبیرستان امیرکبیر واقع در میدان تختی خرم اباد برگزار میکند.

ضمناً سخنرانان جلسه جناب آقای دکتر بازوند (سرگروه ادبیات استان) - جناب آقای احمد رضوان دوست (نایب رییس انجمن ادبی استان ) می باشند.

 

به امید دیدار همه ی ادب دوستان مشتاق

 



تاريخ : شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ | 10:5 | نویسنده : گروه ادبیات |
هرچه کنی بکن مکن ترک من ای نگار من
هر چه بری ببر مبر سنگدلی به کار من
هر چه هلی بهل مهل پرده به روی چون قمر
هر چه دری بدر مدر پرده اعتبار من
هر چه کشــی بکش مکش باده به بزم مدعی
هر چه خوری بخور مخور خون من ای نگار من
هر چه دهی بده مده زلف به باد ای صنم
هر چه نهی بنه منه پای به رهگــــذار من
هر چه کشی بکش مکش صید حرم که نیست خوش
هر چه شوی بشو مشو تشنه به خون زار من
هر چه بری ببر مبر رشته الفت مـرا
هر چه کنی بکن مکن خـانه اختیار من
هر چه روی برو مرو راه خلاف دوستی
هر چه زنی بزن مزن طعنه به روزگار من  شوریده شیرازی

 

 



تاريخ : شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ | 10:2 | نویسنده : گروه ادبیات |
جواد مجابی متولد ماه مهر ۱۳۱۸ در شهر قزوین شاعرنویسندهنقاش، طنزپرداز و روزنامه‌نگار ایرانی است. از او آثار متعددی به چاپ رسیده‌است. همچنین برای مدت کوتاهی سردبیر مجله ادبی دنیای سخن بود.

 

 ی شاعر، نقاش. محقق ادبی-هنری، روزنامه نگار، طنز پرداز و داستان نویس است و بهتر است گفت یکی از شناخته شده‌ترین روشنفکران و هنرمندان معاصر که نامش همیشه در میان بزرگان آمده.از او تا به حال ده‌ها کتاب تأثیرگذار و پرطرفدار در زمینهٔ داستان منتشر شده‌است و عموماً کتاب‌های او با اقبال خوبی از سمت خوانندگان، علی‌الخصوص خوانندگان حرفه‌ای، مواجه می‌شود. مجابی بارها از سوی مجامع اروپایی و آمریکایی برای سخنرانی دربارهٔ هنر و ادبیات ایران دعوت شده‌است و یکی از نمایندگان شاخص ادبیات معاصر ایران محسوب می‌شود.

 



تاريخ : شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ | 10:2 | نویسنده : گروه ادبیات |
با سلام و عرض ادب خدمت همکاران و سرگروه های گرامی سراسر استان، به استحظار می رساند جدول  شرح وظایف عملیاتی و اجرایی گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی متوسطه2 استان لرستان در سال تحصیلی95-94 در وبلاگ گروه استان موجود است، انتظار می رود دوستان با دریافت آن، وظایف محوله ی خود را به نحو احسن انجام دهند. بدیهی است ملاک امتیاز مکتسبه ی شما در پایان سال به میزان عملکرد دوستان در قالب این جدول بستگی خواهد داشت. با سپاس بیکران  بازوند/غلامی نژاد



تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ | 16:0 | نویسنده : گروه ادبیات |
تاريخ : یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ | 15:50 | نویسنده : گروه ادبیات |
تاريخ : جمعه هجدهم بهمن ۱۳۹۲ | 22:29 | نویسنده : گروه ادبیات |
تاريخ : شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ | 21:13 | نویسنده : گروه ادبیات |